تبليغاتX
پس تو ها
پس تو ها
ميخواهم پستوهايم را بگردم ، آنجا افكاري خاك خورده تلنبار شده است. حالا شما اسمش را بذارين مينيماليسم و يا حرفهاي كوتاه و يا هرحرف ديگري، چه فرقي ميكند؟
84/01/30

 

 

بی راهه نرفته بود . ولی وقتی برگشت بی راه میگفت . البته بد و بیراه نه .

 

 

 

 

+ نوشته شده در 0 AM توسط پاتتا.
84/01/27
 

 

دوست داشت برود .دنبال بهانه میگشت تا رفتنش را کسی تخطئه نکند .   خیلی با خودش کلنجار

رفته  بود . آمد و رودر رویم ایستاد و گفت :  میخواهم بروم چگونه بگویم  تا      کسی مذمتم نکند؟

پرسیدم آمدنت چگونه بود ؟ گفت طوفانی آمدم  . گفتم چون نسیمی هم در گذر .  آرام چون ارس

ارس رودیست که ظاهری آرام دارد و اندرونی بسیارمتلاطم . گرچه سن و سالی ازش گذشته

 

 

 

+ نوشته شده در 10 PM توسط پاتتا.
84/01/21
 

 

نگاهش بین جنگل و دریا غرق بود . چشمش به لاشه ماهی کوچولویی افتاد که دریا پس اش زده بود .

در شنهای خیس و نرم کنار ساحل زانو زد بی اختیار .سرش را به ماهی کوچولو نزدیک کرد و آرام گفت:

زیارت  قبول دختر . تحولات ! بچه هاشونو قورت میدن . خیلی خوش شانس بودی که پس ات زدن

 

 

 

+ نوشته شده در 10 PM توسط پاتتا.
84/01/19

 

 

 

سیاست عین دروغگوئیست . این مربوط به ایران نیس البته٬ مربوط به دوره ما هم نیس .از تاریخ قبل از مادها و بعد از اسلام بوی بدی میدهد این سیاس بودن . تاریخ را که ورق میزنی بیشتر      میفهمی که سیاست ٬  قتل پسرها رو به همراه داره قتل مادر ها و عروسها را نیز ٬  قتل رهبرها و لیدر ها رو به یدک میکشه . در حیطه سیاست همگی آتیش منقل رو واسه خودشون میخوان(البته توی سرما . ........اگه گرمشون بشه منو تو ندارن ) ٬  استثنا هم نداره

رو راستی چیز دیگریست که در کلمه سیاست نمیگنجد

لطفا حرف ناروا نزنید این یک نظریه شخصیست . سر خیار خیلی تلخ مزه است تا ته اش .

 

 

+ نوشته شده در 9 PM توسط پاتتا.
84/01/16
 

 

 

 امروز ٬ اینجا و در این مکان .

باغبانی مُرد.

باغبان وقتی مُرد که

شکوفه های هلو و زرد آلوی باغش

زیر برفی گران ماندند و یخ زدند

گویا بهار سر نمیرسد . گویا زمستان نمیرود . گویا فصلها گسیخته شدند بی مهار از هر نوع تسلیم.

وقتی باغبان را دیدم امروز . چشمانش گِرد بود و حدقه چشمانش پر از نعمت اشک بود و شاید عشق.

صورتش کم خون بود  .  و خودش داغان  . آخر تاریکی بود امروز . گفت :فهمیدی چی شد ؟ گفتم نه .

گفت زَد . پرسیدم کی زد ؟ چی رو زد ؟  گفت :نعمت خدا این برف نازنین ٬ همه شکوفه های زیبای

باغ مرا یخ زد . هلو یخ زد . زردآلو یخ زد . شاید آلبالو هم یخ زده باشد .آلوچه هم یخ زده شاید امروز !

 و من امشب اکنو ن ٬  اینجا ٬  و در این مکان .  تنها .  از شام غریبان  مرد باغبان باز می آیم .

 

 

 

 

+ نوشته شده در 0 AM توسط پاتتا.
84/01/14
 

 

 

 

از وقتی میز ناهار خوری خریدن ٬ همش املت و تن ماهی و کنسرو لوبیا و سیب زمینی آبپز و گاهی نون

 و تره و پنیر و گاهی هم دویمش! (نان خشک + پنیر + روغن که اینها باهم قاطی میشوند) میخورن تا 

 اقساط میز ناهار خوریشان عقب نیفتد .

 

 

 

+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.
84/01/13

 

 

عجب 12+1شد امروز ! باران و رگه هایی از برف امانمان را گرفت و نتونستیم بدرش کنیم این نحوست را

(حالا ما با این نحوستٍ مانده در خانه چه خاکی بر سرمان خواهیم ریخت خدا میداند)اجبارا نشستیم

پای تله ویزیون و فیلم زیبای ""پای چپ من ""جیم شرایدن با بازیگری زیبای دانیل دی لویس را

تماشاکردیم .بنظرمان خیلی جالب بود در نقش کریستین براون که نقش اول فیلم بود و خیلی استادانه

ایفای نقش میکرد . یکجای فیلم یادداشتی نوشت به این مضمون : همش هیچه ، پس هیچ باید به آخر

برسه .

این بود سیزده بدر ما 

 

از حسین شریفی فر بخاطر وقتی که برامون در کامنت مطلب قبلی گذاشتند سپاسگزاریم  

 

 

 

+ نوشته شده در 10 PM توسط پاتتا.
84/01/11
 

 

خواب دیدم که خواب هستم و در یک منظره زیبای بهشتی آرمیده ام ٬ آواز قناری و بلبل بود و مرغ عشق

و خود عشق هم بود . صدای آبشار هم بود و بوی گل و چمن و نوازش نسیم و حرکت برگهای درختان که

بادم میزدند آرام  آرام     و آرامشی میدادند مرا

صدای نتراشیده ای گفت : هنوز بهار نرسیده است باور میکنی؟ از خواب پریدم و در خواب دیدم که بیدار

شدم ٬ ولی خوابم برده بود هنوز . چون سر کارم نرفته بودم امروز  .  کی خوابه کی بیدار؟

 

 

 

+ نوشته شده در 10 PM توسط پاتتا.
84/01/10
 

 

 

ساز دهنییم رو بخاطر ایران جا گذاشتم بین دو نیمه فوتبال ایران و کرّه شمالی٬  یافتی گالم نذار !؟!

در مورد گال گذاشتن در فرهنگ عمید چنین آمده: گال - ا..... به معنی فریب نیز گفته اند

 

 

 

 

+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.
84/01/08

میخی  را میمانم که منتظر چکشی هست  تا بر سرش فرود  آید و کله ای  که 

چشمانش را سوی آسمان گرفته است . گاه نعمت بارا ن است و گاه فرود

چکشی بر سر . من همان میخم هنوز

 پ . ن : تو ایمیلم فرمودن چرا فونتهای نوشته هام یکی نیستن . عارضم ٬ مربوط میشود به قسمت اندرونی ما

+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.
84/01/07

کلاس همه که یکی نمیتونه باشه .  بعضییا اولن ٬ بعضییا دوم و بعضییا سوم و ... من شاگرد  تنبلی

 هستم که در راهروی کلاسها ٬ شادمانم و  بدنبال کلاس اخراج از این گردونه میگردم . متخرّجم حمد !

 

+ نوشته شده در 10 PM توسط پاتتا.
84/01/06

          وقتی خودم را پیدا کردم تنها نبودم  کسی در  من بود که نگاهش بیگانه با من بود

+ نوشته شده در 8 PM توسط پاتتا.
84/01/05
 

 

 

امشبم چون شب پیش گذشت ! خودمونیما / گذشتامون ایراد داره / نداره خداییش ؟

 

+ نوشته شده در 5 PM توسط پاتتا.
84/01/04
 

گفت امشب نوشتنم نمیآد .

طبق قانون فیزیک و متافیزیک وقتی هر گردویی گرد نیست ٬ نتیجه میگیریم که کارهای بزرگ را حتما زنان

 کوچک نمی توانند انجام بدهند .

 یعنی همین میشه دیگه

 Weblog Update Form

FAIL! - DATABASE ERROR: Can\'t open file: \'weblogs.MYI\'. (errno: 145).

 

 

+ نوشته شده در 9 PM توسط پاتتا.
84/01/03
 

شب فرا رسیده بود . در راه خانه بود که سرمای بخصوصی رو از طرف چپ دماغش احساس کرد .

دستش رو به دماغش نزدیک کرد و آنرا خون آلود دید . پای جوب نشست تا لباسش خونی نشود .

سرش را بالا گرفت . رهگذر محترمی تا وضع را بدین گونه دید  از مغازه واکسی بغلی یک آفتابه آب

آورد . ریزش خون آرام آرام فروکش کرد  . دست و پیراهن سفیدی که بخاطر عید پوشیده بود خونی شده

بودند . دستش را جلو آورد تا رهگذر محترم آب بروی دستش بریزد . رهگذر گفت . خونِ گردن خوب

 نیس . اما اگر  از دماغ بیاید خوبست . مبارک هم هست . شایدهم مباح باشد . نگران نباش

پس مبارک است این خون٬  من تا الان ملتفت جنبه علمی اش ! نبوده ام

 *                                *                                  *

پ ن: بلاگ رولینگم قهر کرده  ٬ فعلا میمونم زیر برفی که از آسمون نازل میشه . اونم چهارم فرورادین ماه

ساله یکهزارو سیصد و هشتادان و چاهار / عجب برفی هم داره میاد اونم تو اول باهار . آ خدا خیلی با

حالی

 

+ نوشته شده در 9 PM توسط پاتتا.
84/01/03
 

 

     میخواستم به چیزی فکر کنم .  یادم رفت چی بود . خواستم بر گردم و پیداش کنم . نیافتمش.

     یادم آمد با لحظه قبل خداحافظی کرده ام .

     وقتی یک قدم بر میدارم

     و تنها یک قدم 

     احساس میکنم از در صد عمرم ٬ یک قدم کاسته شده است . آیا ساکن و ساکت باید بود ؟  

     قدمی بر نداریم آیا ؟ 

 

+ نوشته شده در 0 AM توسط پاتتا.
84/01/01

 

 

من صدای کهکشانها را احساس میکنم  . اگر باور نمیکنی ٬  گوش واستا . در سکوت مطلق بمان و

چشمانت را ببند . آرام باش و نقطه ایکه تو را به این کرانه متصل کرده را دریاب . این نقطه کجاست؟

من هم نمیدونم باور کن . ولی همه داریم روی همون نقطه غوطه میخوریم خوبه که من دارم احساس

میکنم ولی نمیفهمم .

عجیبه ما ها (من و تو) هیچ حالیمون نیس که این کرانه هستی چقدر بیکرانه ... چقدر بیکران ؟ 

توی دلم آرزو داشتم فیلمبردار بودم و یه مورچه رو روی زمین پیدا میکردم و زوم میکردم روش . حرکت

میکردم از کوچکترین جاندار زمین و آرام آرام از جو خارج میشدم . نگاهی دیگر از زمین بوجود میامد .

ول میکردم این وجودمو  داخل تاریکی فضا . میرفتم دورتر دور و دورتر  . این کره خاکیمون رو به اندازه توپ

پینگ پونگ که میدیدم وا میستادم . و دنباله خودم میگشتم . من کجام  ؟   ............؟؟       چشمامو

از دوربین جدا میکردم . سرم را بالا میبردم . بالاتر از حد محسوب . اونطوریکه گردنم درد بگیره از اینهمه

بالا بردنش . اونوقت میفهمیدم من تازه در اول راه خلقتم . دوباره سفرم را آغاز میکردم . هنوز

مورچه رو دارم ؟ کره زمین شده اندازه یک شار ! ممالک رو که نه . خود کره گم میشه ظاهرا . من تازه

رسیدم به اول مجموعه شمسی . اووووووه . برا من که عجیبه  دوربین اونم از این نوع پیدا کنم .

تازه خیلی موندیم تا برسیم به خلقت دیگرچیزا. هی تو زور بزن که آدمه موفقی هستی و پولت از ایادی

وا مونده از  پدر بزرگت از مال پدر بزرگ بنده بیشتره  !

 من هنوزم اون بالا منتظرت میمونم.

 

+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.
84/01/01
 

سرش را به علامت تصدیق بالا و پائین برد . پرسید اسمت چیست ؟ پاسخ گفتم  پاتتا . نگاهی بیخیال به پنجره کرد و دوباره پرسید منظورت چیه؟ پاسخ گفتم  من منظوری ندارم اسمم پاتتاست . گفت پاتتا یعنی چی؟ پاسخ دادم  به زبان فارسی میشود انفجار.پرسید اصل و نسبت ایرانیین . پاسخ دادم بله . پرسید اسم دیگری نبود روت بذارن ؟پاسخ دادم حتما نبوده آقا . پرسید اسم فامیلیت چیه؟ پاسخ دادم پور. گفت عجب آدمی شما رو زائیده. پرسیدم چطور مگه قربان. گفت من احمگتر از این نام نشنیدم . پرسیدم مرخصم ؟پاسخ داد آدم احمگی مثله شما خیلی وقته مرخصه . سوال کردم احمقتر یا احمگتر ؟ فرمودن فرقی به حالتون نمیکنه.

پس من مرخصم فعلا

 شکرا و جزیلا ْ

+ نوشته شده در 3 AM توسط پاتتا.