دوست داشت برود .دنبال بهانه میگشت تا رفتنش را کسی تخطئه نکند . خیلی با خودش کلنجار
رفته بود . آمد و رودر رویم ایستاد و گفت : میخواهم بروم چگونه بگویم تا کسی مذمتم نکند؟
پرسیدم آمدنت چگونه بود ؟ گفت طوفانی آمدم . گفتم چون نسیمی هم در گذر . آرام چون ارس
ارس رودیست که ظاهری آرام دارد و اندرونی بسیارمتلاطم . گرچه سن و سالی ازش گذشته
نگاهش بین جنگل و دریا غرق بود . چشمش به لاشه ماهی کوچولویی افتاد که دریا پس اش زده بود .
در شنهای خیس و نرم کنار ساحل زانو زد بی اختیار .سرش را به ماهی کوچولو نزدیک کرد و آرام گفت:
زیارت قبول دختر . تحولات ! بچه هاشونو قورت میدن . خیلی خوش شانس بودی که پس ات زدن
سیاست عین دروغگوئیست . این مربوط به ایران نیس البته٬ مربوط به دوره ما هم نیس .از تاریخ قبل از مادها و بعد از اسلام بوی بدی میدهد این سیاس بودن . تاریخ را که ورق میزنی بیشتر میفهمی که سیاست ٬ قتل پسرها رو به همراه داره قتل مادر ها و عروسها را نیز ٬ قتل رهبرها و لیدر ها رو به یدک میکشه . در حیطه سیاست همگی آتیش منقل رو واسه خودشون میخوان(البته توی سرما . ........اگه گرمشون بشه منو تو ندارن ) ٬ استثنا هم نداره
رو راستی چیز دیگریست که در کلمه سیاست نمیگنجد
لطفا حرف ناروا نزنید این یک نظریه شخصیست . سر خیار خیلی تلخ مزه است تا ته اش .
امروز ٬ اینجا و در این مکان .
باغبانی مُرد.
باغبان وقتی مُرد که
شکوفه های هلو و زرد آلوی باغش
زیر برفی گران ماندند و یخ زدند
گویا بهار سر نمیرسد . گویا زمستان نمیرود . گویا فصلها گسیخته شدند بی مهار از هر نوع تسلیم.
وقتی باغبان را دیدم امروز . چشمانش گِرد بود و حدقه چشمانش پر از نعمت اشک بود و شاید عشق.
صورتش کم خون بود . و خودش داغان . آخر تاریکی بود امروز . گفت :فهمیدی چی شد ؟ گفتم نه .
گفت زَد . پرسیدم کی زد ؟ چی رو زد ؟ گفت :نعمت خدا این برف نازنین ٬ همه شکوفه های زیبای
باغ مرا یخ زد . هلو یخ زد . زردآلو یخ زد . شاید آلبالو هم یخ زده باشد .آلوچه هم یخ زده شاید امروز !
و من امشب اکنو ن ٬ اینجا ٬ و در این مکان . تنها . از شام غریبان مرد باغبان باز می آیم .
از وقتی میز ناهار خوری خریدن ٬ همش املت و تن ماهی و کنسرو لوبیا و سیب زمینی آبپز و گاهی نون
و تره و پنیر و گاهی هم دویمش! (نان خشک + پنیر + روغن که اینها باهم قاطی میشوند) میخورن تا
اقساط میز ناهار خوریشان عقب نیفتد .
عجب 12+1شد امروز ! باران و رگه هایی از برف امانمان را گرفت و نتونستیم بدرش کنیم این نحوست را
(حالا ما با این نحوستٍ مانده در خانه چه خاکی بر سرمان خواهیم ریخت خدا میداند)اجبارا نشستیم
پای تله ویزیون و فیلم زیبای ""پای چپ من ""جیم شرایدن با بازیگری زیبای دانیل دی لویس را
تماشاکردیم .بنظرمان خیلی جالب بود در نقش کریستین براون که نقش اول فیلم بود و خیلی استادانه
ایفای نقش میکرد . یکجای فیلم یادداشتی نوشت به این مضمون : همش هیچه ، پس هیچ باید به آخر
برسه .
این بود سیزده بدر ما
از حسین شریفی فر بخاطر وقتی که برامون در کامنت مطلب قبلی گذاشتند سپاسگزاریم
خواب دیدم که خواب هستم و در یک منظره زیبای بهشتی آرمیده ام ٬ آواز قناری و بلبل بود و مرغ عشق
و خود عشق هم بود . صدای آبشار هم بود و بوی گل و چمن و نوازش نسیم و حرکت برگهای درختان که
بادم میزدند آرام آرام و آرامشی میدادند مرا
صدای نتراشیده ای گفت : هنوز بهار نرسیده است باور میکنی؟ از خواب پریدم و در خواب دیدم که بیدار
شدم ٬ ولی خوابم برده بود هنوز . چون سر کارم نرفته بودم امروز . کی خوابه کی بیدار؟
ساز دهنییم رو بخاطر ایران جا گذاشتم بین دو نیمه فوتبال ایران و کرّه شمالی٬ یافتی گالم نذار !؟!
در مورد گال گذاشتن در فرهنگ عمید چنین آمده: گال - ا..... به معنی فریب نیز گفته اند
میخی را میمانم که منتظر چکشی هست تا بر سرش فرود آید و کله ای که
چشمانش را سوی آسمان گرفته است . گاه نعمت بارا ن است و گاه فرود
چکشی بر سر . من همان میخم هنوز
پ . ن : تو ایمیلم فرمودن چرا فونتهای نوشته هام یکی نیستن . عارضم ٬ مربوط میشود به قسمت اندرونی ما
کلاس همه که یکی نمیتونه باشه . بعضییا اولن ٬ بعضییا دوم و بعضییا سوم و ... من شاگرد تنبلی
هستم که در راهروی کلاسها ٬ شادمانم و بدنبال کلاس اخراج از این گردونه میگردم . متخرّجم حمد !
گفت امشب نوشتنم نمیآد .
طبق قانون فیزیک و متافیزیک وقتی هر گردویی گرد نیست ٬ نتیجه میگیریم که کارهای بزرگ را حتما زنان
کوچک نمی توانند انجام بدهند .
یعنی همین میشه دیگه
Weblog Update Form
FAIL! - DATABASE ERROR: Can\'t open file: \'weblogs.MYI\'. (errno: 145).
شب فرا رسیده بود . در راه خانه بود که سرمای بخصوصی رو از طرف چپ دماغش احساس کرد .
دستش رو به دماغش نزدیک کرد و آنرا خون آلود دید . پای جوب نشست تا لباسش خونی نشود .
سرش را بالا گرفت . رهگذر محترمی تا وضع را بدین گونه دید از مغازه واکسی بغلی یک آفتابه آب
آورد . ریزش خون آرام آرام فروکش کرد . دست و پیراهن سفیدی که بخاطر عید پوشیده بود خونی شده
بودند . دستش را جلو آورد تا رهگذر محترم آب بروی دستش بریزد . رهگذر گفت . خونِ گردن خوب
نیس . اما اگر از دماغ بیاید خوبست . مبارک هم هست . شایدهم مباح باشد . نگران نباش
پس مبارک است این خون٬ من تا الان ملتفت جنبه علمی اش ! نبوده ام
* * *
پ ن: بلاگ رولینگم قهر کرده ٬ فعلا میمونم زیر برفی که از آسمون نازل میشه . اونم چهارم فرورادین ماه
ساله یکهزارو سیصد و هشتادان و چاهار / عجب برفی هم داره میاد اونم تو اول باهار . آ خدا خیلی با
حالی
میخواستم به چیزی فکر کنم . یادم رفت چی بود . خواستم بر گردم و پیداش کنم . نیافتمش.
یادم آمد با لحظه قبل خداحافظی کرده ام .
وقتی یک قدم بر میدارم
و تنها یک قدم
احساس میکنم از در صد عمرم ٬ یک قدم کاسته شده است . آیا ساکن و ساکت باید بود ؟
قدمی بر نداریم آیا ؟
من صدای کهکشانها را احساس میکنم . اگر باور نمیکنی ٬ گوش واستا . در سکوت مطلق بمان و
چشمانت را ببند . آرام باش و نقطه ایکه تو را به این کرانه متصل کرده را دریاب . این نقطه کجاست؟
من هم نمیدونم باور کن . ولی همه داریم روی همون نقطه غوطه میخوریم خوبه که من دارم احساس
میکنم ولی نمیفهمم .
عجیبه ما ها (من و تو) هیچ حالیمون نیس که این کرانه هستی چقدر بیکرانه ... چقدر بیکران ؟
توی دلم آرزو داشتم فیلمبردار بودم و یه مورچه رو روی زمین پیدا میکردم و زوم میکردم روش . حرکت
میکردم از کوچکترین جاندار زمین و آرام آرام از جو خارج میشدم . نگاهی دیگر از زمین بوجود میامد .
ول میکردم این وجودمو داخل تاریکی فضا . میرفتم دورتر دور و دورتر . این کره خاکیمون رو به اندازه توپ
پینگ پونگ که میدیدم وا میستادم . و دنباله خودم میگشتم . من کجام ؟ ............؟؟ چشمامو
از دوربین جدا میکردم . سرم را بالا میبردم . بالاتر از حد محسوب . اونطوریکه گردنم درد بگیره از اینهمه
بالا بردنش . اونوقت میفهمیدم من تازه در اول راه خلقتم . دوباره سفرم را آغاز میکردم . هنوز
مورچه رو دارم ؟ کره زمین شده اندازه یک شار ! ممالک رو که نه . خود کره گم میشه ظاهرا . من تازه
رسیدم به اول مجموعه شمسی . اووووووه . برا من که عجیبه دوربین اونم از این نوع پیدا کنم .
تازه خیلی موندیم تا برسیم به خلقت دیگرچیزا. هی تو زور بزن که آدمه موفقی هستی و پولت از ایادی
وا مونده از پدر بزرگت از مال پدر بزرگ بنده بیشتره !
من هنوزم اون بالا منتظرت میمونم.
سرش را به علامت تصدیق بالا و پائین برد . پرسید اسمت چیست ؟ پاسخ گفتم پاتتا . نگاهی بیخیال به پنجره کرد و دوباره پرسید منظورت چیه؟ پاسخ گفتم من منظوری ندارم اسمم پاتتاست . گفت پاتتا یعنی چی؟ پاسخ دادم به زبان فارسی میشود انفجار.پرسید اصل و نسبت ایرانیین . پاسخ دادم بله . پرسید اسم دیگری نبود روت بذارن ؟پاسخ دادم حتما نبوده آقا . پرسید اسم فامیلیت چیه؟ پاسخ دادم پور. گفت عجب آدمی شما رو زائیده. پرسیدم چطور مگه قربان. گفت من احمگتر از این نام نشنیدم . پرسیدم مرخصم ؟پاسخ داد آدم احمگی مثله شما خیلی وقته مرخصه . سوال کردم احمقتر یا احمگتر ؟ فرمودن فرقی به حالتون نمیکنه.
پس من مرخصم فعلا
شکرا و جزیلا ْ