در بیرون قاب عکست حاضرم و تو چشمانت را به آن دورترها دوخته ای٬ هنوز برای نگاهت لحظه ها را به انتظار فروخته ام . همه افکارم٬ عشق آویزانی است که بر گلوی برگی پاک ٬ رگه زده شده است .
اول عصایش وارد اتوبوس شد و بعد خودش و سپس زن تکیده وپیرش . با صدای لرزان اما بلندش گفت: تو این اتوبوس عرق خوری پیدا میشود تا این ناموسمون رو بهش بسپاریم . مردی با موهای سرتاسر سپید٬ از ته اتوبوس بلند شد!