تبليغاتX
پس تو ها
پس تو ها
ميخواهم پستوهايم را بگردم ، آنجا افكاري خاك خورده تلنبار شده است. حالا شما اسمش را بذارين مينيماليسم و يا حرفهاي كوتاه و يا هرحرف ديگري، چه فرقي ميكند؟
85/02/31
 

 

چند هفته پيش محسن از سوئد آمده بود ٬ از شهر مالمو . لباسش حرف نداشت . كاپشن چرمي قهواي خوش رنگ با يك تي شرت سفيد به همراه نبشته هايي قرمز رنگ و مقداري درهم نوشته شده . با شلوار جين بخصوص اش و كفشي اسپورت كه هارموني عالي به ظاهرش ميداد . اما شديدا ريشش سفيد شده است ٬ هنوز هم همان محسن مهربان و مهرجو بود . از حال و هواي اونجا پرسيديم ٬ گفت اونجا همه چيز هست . همه چيز ٬ اما موطن آدمي بوي ديگري ميدهد . هواي اينجا ٬ سلام عليكاش ٬ درود و بدرودهاش ٬ مهموني هاش ٬ همسايه گي هاش ٬ پدر بزرگاش مادر بزرگاش ٬ قليونش ٬ چاي دارچينش ٬ ديزي مشدش ٬ تعارف اينكه بفرما بشين ميرسونمتون .

 ميگفت اومدم مادرمو ببينم . آخه سه چار سالي ميشه كه نديدمش . ميگفت وقتي بي خبر در منزل مادرم را زدم حاج فاطمه خانوم در را برويم باز كرد  ٬ همان همسايه اونور ديوار خانه مادرم كه براي عيادت مادرم هر روز سر ميزند . كلي شرمنده شدم . ميدونين كه مادرم پير شده و مراقبت ميخواهد ....

محسن با عجله خداحافظي كرد و گفت بازم ميام ديدنتون . محسن رفت و بيخبر هم در رفت .

دمادم : وقتي كاهوي پاك شده را ميخورم كه برگهای هسته ای اش را از قبل خورده باشند .

 

 

+ نوشته شده در 4 AM توسط پاتتا.
85/02/30
 

 

فکرمان راحت شد این روز جمعه ای بهاري ٬ رئيس جمهوري در اجتماع مردم تفرش فرمودند که اگر ملی پوشان فوتبال استوار بازی کنند صعود میکنیم. ديگر اینکه شکرخدای را عز و جل که شعار تيم ملي عوض نشده است . از خوشحالی شنيدن اين دو خبر چار ديواريمان را كوبيديم به ملاجمون . نگرانم نباشيد ملاج بنده پروفيليست ٬ يعني اگربشكند لايه بيروني اش٬  لايه زيرين كارش روبراه است . به كسي چيزي نگوئيد . آلمان نشينها هم چيزي رو نمي گيرند . چون " تماس با مشترك مورد نظر امكانپذير نميباشد " لطفا  بي صدا در رختخواب خود آرام بگيريد . بنا به فرموده : ما در يك چارم نهايي خواهيم بود .

دمادم يك : اين مطلب دمادم ندارد !

دمادم دو  : الان اسكيت روي آب حالش بيشتر است !

دمادم سه: اسكي با اسكيت چه فرقي داره ؟

دمادم آخر: هركلمه اي را كه با " اس " شروع ميشود را فيلتر كن .

باشقا بير شي يوك ٬ عاشيقلار چوخ

 

 

 

+ نوشته شده در 3 AM توسط پاتتا.
85/02/29

 

 اندر باب بزرگان : ۱ 

سقراط را ميگويند در سال ۴۶۹ قبل از ميلاد در آتن متولد شده بود . پدرش سنگتراش و مادرش قابله بود . ايشان پيوسته سوال ميكردند و از اينجهت به "فيلسوف پرسنده "  مشهور بودند . سقراط را با منطقي استهزا آميز بيشتر ميشود شناخت . انتقادها و خطاي ديگران را با بياني طنز آلوده بيان ميكرد . از نظر ايشان ، منبع همه تبه كاري ها و جنايت ها تنها و تنها جهالت و نادانيست .

دمادم يك : سعي ميكنم در فواصلي نا مرتبط از بزرگان فلسفه هم در اينجا بگذارم .

دمادم دو  : گويند اين سقراط عزيز را با خوراندن زهر به ديار باقي فرستادند . يا امام رضا

دمادم سه: ظاهرا سقراط هيچ كتابتي ازخود بجاي نگذاشته و شاگردانش راوي زندگي اش بودند .

دمادم آخر : ما از اون ور دنيا شروع به كنكاش فلسفي فرموديم "ظاهرا" . خيلي  بايد تند برانيم تا به كمونيسم و فمنیسم برسيم . ولي باید باور كنيم كه ميرسيم

 

 

 

+ نوشته شده در 5 AM توسط پاتتا.
85/02/28
 

 

امروز رفتيم آبگرم "قي نرجه ". آبگرمي كه واقعا تخم مرغ خام را در عرض سه چار ثانيه آب پز تحويلتان ميدهد . از "مشگين شهر" فاصله اي حدود نيم ساعتي بيش نبود . آنجا حمام سونايي زده اند كه از آبگرم كوه سبلان مستفيض ميشود . بعد از اينكه از ما زود آمدگان بيرون حمام شدند ما دخول كرديم . پاهايمان را ولو داديم در آب گوگرد دار و مسرتي فرموديم . جايتان مقداري متناوب خالي بود . دلتان خالي نباشد از عشق انشاالله .

دمادم يك : در دامنه كوه سبلان تند باد شديدي ورزيد كه ما قالب خالي فرموديم از ترس

دمادم دو  : هوا فضاي اونجا اجازه نداد كه تصويرنگاري كنيم و اطلاع رساني بيشتر

دمادم سه: تنها تونستيم قبل از طوفان سبلانيكاي چارم چند تصوير مشعشع از آبشار زيبايش بياندازيم كه آنهم تيره تر از بخت حقوق بگيران كميته امدادمان در آمد . بفرماييد و مشاهده كنيد

دمادم چار: يك عكسش را اينجا گذاشتم تا باور كنيد كه مزاحي در كار نيست .

+ نوشته شده در 7 AM توسط پاتتا.
85/02/27

 

 

پاها

سال هاي مديدي بود

 كه وزن مخچه دخترك را

پاهايش متحمل ميشدند 

 اكنون پاهاي دخترك

 چيزي را تحمل نمي كنند .

 

وظيفه خود  دانستم كه بنويسم : طي اين دو سه سالي كه وبلاگ "پس تو ها " با فرازونشيبي كه پشت سر گذاشته است چندين و چند ايميل دريافت كرده كه معني نام نويسنده و جنسيت اش را جويا شده اند . با كمال احترام ٬ بعرض اين دوستان عزيز و ديگر دوستان كه نپرسيده اند !  به ارز آلي همه تان برسانم كه " پاتتا " ماخوذ از زبان تركيست و به معني منفجر شدن و انفجار ميباشد . جنسيت يك وبلاگنويس هم نه به حال شما توفيري خواهد گذاشت  و نه به حال اين مظنون ! مهم داده هاي يك ذهن آشوبگر ٬ و پراندن كفتر  خيال و عبور از پستوهاي مغزي اش بايد باشد .

پي نوشت : بجاي كلمه "عبور " ميشد از كلمه "تردد" هم استفاده كرد .

با احترام : پاتتا            

اعتراف ۱: تصوير بالا تزئينيست . شايد از گوگل كش رفته باشم .

اعتراف ۲: تصوير پائيني هم مال من نيست

آخرتر اینکه : عكاسخونه  را راه اندازی کردم

سم اسبانت از روي قلبم گذر ميكنند

 

+ نوشته شده در 6 AM توسط پاتتا.
85/02/26
 

 

حادثه شنیدنی : جای بسی خوشحالیست که در مملکت جمهوری اسلامی ٬ مجلس مقننه قوانینی را مطرح و تصویب میکند که نشانگر اينست كه هیچ ایرانی ٬ کمبود و گرفتاری ندارد . طوریکه نسبت به مد و مدل لباس نیز اخیرا مصوبه ای داشته ٬ که میرساند مردم مملکت به اندازه ای در رفاه و آسایش است که فقط مشکل لباس داشته ٬ که آنهم الحمدالله وسیله نمایندگان مردم به تصویب رسید . خدا عاقبت همه را بخیر گرداند که ما عاقبت به خیر شدگانیم . تو چي ؟

درك لب مطلب:  در زمانهاي قديم پادشاهي بود خوش باور . از نزديكان خود فردي را به نخست وزيري تعيين كرد . نخست وزير نيز وزراي ديگر را تعيين ميكرد . اتفاقا " وزير "دوستي داشت كه بيسواد بود . اين دوست از نخست وزير خواست كه به پاس دوستي هامان سمتي به من وا گذاريد . نخست وزير  اين يكي را وزير بهداري كرد . و به او آموخت فقط زير نامه هايي را كه برايت مي آورند يك ضربدر بكش . روزي به پادشاه وقت از هندوستان يك فيل هديه آوردند. اتفاقا فيل اهدايي مريض شد . پادشاه به نخست وزير گفت : كه وزير بهداري را بياورد تا فيلش را معالجه كند . وقتي وزير بهداري آمد. شروع به گردش به دور فيل كرد . پادشاه به تصور اينكه فيلش با ارزش است گفت: آفرين به وزير بهداري كه خودش را تصدق فيل شاه ميكند . و به اندرون رفت .

نخست وزير به وزير بهداري گفت : لااقل چيزي به فيل ميدادي كه شاه گمان كند فيلش را درمان كرده اي . وزير بهداري پاسخ داد . من دور فيل ميگرديدم تا سر آن را از ته اش تشخيص دهم .

 

+ نوشته شده در 6 AM توسط پاتتا.
85/02/25
 

 

مقداری سنت شکنی میکنم  خودم هم میدانم و فتوبلاگی را راه می اندازم  . سعی خواهم کرد عکسها را در اين جا بگذارم که نظر گاهش هم بازه ٬ بخاطر سبک شدن وزن وبلاگ .  لینکش را در وبلاگم خواهم آورد . شیش تا عکس را گذاشتم برای تست . همش مال دوربین خودمه . بقیه بماند تا خورشیدی در آید و روزگاری نو گردد . از آفرین گرفته تا لعنت٬  نثارم کنید باور کنید خوشحال میشوم . تخمی که به تخم مرغ نماننده است  شاید تخم سگ باشد .

 

 

+ نوشته شده در 6 AM توسط پاتتا.
85/02/23

 

فرقی میان این گل

 

و این گل نگذازیم

 توصیه :رنگ دیگران را سر خود نمالیم. به زنگ نا آزموده جواب ندهیم . دارویی بی توسل دکتر نخوریم  

 

+ نوشته شده در 5 AM توسط پاتتا.
85/02/22
 

 

  چند  ماهی داخل آب است ؟

  باید سه چهار " ماهی" باشد که خورشید را ندیده است .

  پرسیدم چند ماهی داخل آب است ؟

 ماه اش را نمیدانم ولی آدم خوبی بود . البته مقداری شنا بلد بود ولی ماهی نبود .

 

 

 

+ نوشته شده در 5 AM توسط پاتتا.
85/02/16

 

 

گفتی با من سخن خواهی گفت بابا

انتظارم به سر رسید

گیتارم را برداشتم

و در بکارت  امید هایت

سبز نامی پیدا کردم

 که به هیچ رو از رو نمی رفت

 حتی احساس را

حس نمیکرد  .

میبینی بابا

صدای نت های آن روز تعطیلی را 

كه چقدر ساده بودند

این همان آهنگ رومئو و ‍ ژوليت نبود  ؟

من مينوازم

و تو به " ربه كا " فكر ميكني .

میفهممت بابا

  

+ نوشته شده در 5 AM توسط پاتتا.
85/02/13
 

 

بر بالش غیظ ابروهایت 

 آفتاب غروب میکند 

 و بر وجد گونه های صورتی ات

مهتاب روشنی میپذیرد 

 غروب و روشنی را

 كه هر دو نا مطابق اند  .

پیراهن یوسف

و اندکی مانده به زلیخا

چقدر راه ٬  پیش رو داریم ؟

 شیرین و اندکی مانده به بیستون

فرهاد را هنوز کسی نچشیده است

و هنوز به بوسه ای امیدوار است این مرد نازنین  

مجنون اما ٬ جنس دیگری دارد .

زیتون اینجا بدرد میخورد

 برگ زیتون هم نجواي ديگري دارد

میان فریمهای رنگ دار و گاهی سیاه و سپید

لیلای تازه ای نیست .

نا مطمئن

راه به سوی غار آغاز میکند

غار و آغاز ؟

یا غار و یا غفار ؟

 یا غفور و یا رحیم و یا رحمان و یا ارحم و یا مرحوم

البته " مرحمت "

 نام زنی بود که در دیار ما

خوش درخشیده بود به ناز

 

                                                   

+ نوشته شده در 6 AM توسط پاتتا.
85/02/12
 

 

دخترك "ديوار بلند خوشبختي را " نردباني ميبيند كه تا حال  هيچ انساني  از آن صعود نكرده است .

 

   

+ نوشته شده در 4 AM توسط پاتتا.
85/02/11
 

 

 این شعر را جایی خوانده بود که  : ( یک زمان غافل شده ٬ صد سال راهش دور شد)  . بقیه اش را به یاد نداشت  . و چون طبع شاعری داشت  هی زیر لب زمزمه میکرد که  :  ( یک زمان عاقل شده ٬ چن سال از خود دور  شد ؟ )  .

 

 

 

+ نوشته شده در 4 AM توسط پاتتا.
85/02/10
 

 

هزاران اُنس طلا داشت . چارکی سواد  و نیم متر وقت .

داشت و گذاشت و رفت .

همه افعال ماضی هستند . از فعل مضارع خبری نیست هنوز .

 

+ نوشته شده در 5 AM توسط پاتتا.
85/02/08
 

 

ارسطو میگوید : انسان دنیایی از عجایب است . و باز  میگوید : انسانی که با اجتماع تکامل پیدا کرده باشد از همه جانوران بهتر است .  و اگر بدون قانون و عدالت زندگی کند . خطرناکترین جانور است . آلبرکامو میگوید : انسان تنها مخلوقیست که نمیخواهد همان باشد که هست . برناردشاو میگوید : انسانها یگانه حیواناتی هستند که من از آنها وحشت دارم . ناپلئون میگوید : انسانها بصورت کلی چیزی جز کودکان بزرگ نیستند . آناتول فرانس میگوید : دو چیز تفاوت فاحشی بین انسان و حیوان بوجود می آورد . قدرت بیان و دروغگویی . افلاطون میگوید : زینت انسان سه چیز است ۱- علم ۲- محبت ۳- آزادی . شکسپیر میگوید : معتقدم که سرنوشت انسان را تنها محبت معلوم میکند و بس . گوته میگوید : هر کسی نمیتواند یک " انسان " باشد . و ...

این انسان کیست ؟ چیست ؟ کجاست ؟ چه رنگیست ؟ شکلش کدام است ؟ چه رایحه ای دارد ؟ چه فکر میکند ؟ غرورش کجای تنش می لنبد ؟ تکامل مخچه اش از کجا سرچشمه گرفته است ؟ و ...

دور از حضور

بعد از کمی فکر  : " گوته " چیزی فرموده  که به مذاقمان خوش چسبید .

 

+ نوشته شده در 4 AM توسط پاتتا.
85/02/07
 

 

 

زمانیکه همه  "علت ها  "را درک کنیم  . همه  "معلولها"  را خواهیم بخشید . بخشش لذت زندگیست.

 

 

 

+ نوشته شده در 5 AM توسط پاتتا.
85/02/06
 

 

زنگ در خانه به صدا در می آید . اف اف را برمیدارد. کیه؟  : پستچی هستم بسته ای دارین لطفا دم در بیایین . دم در : منزل آقای  فلانی ؟ زن نظرش مثبت است  و پستچی بسته را همراه با امضای دفترش تحویل بانو منزل میدهد و با موتورش دور میشود . آدرس روی بسته و تمبرش نشان از خارجه بودنش است . داخل حیاط و بی انتظار از چنین مرسوله ای درب بسته را باز میکند . یک جعبه مخملی است بعدش جعبه ای دیگر از نوع چوبی و بعدش قوطی کوچک طلا . آنرا هم باز میکند . تنها یک کاغذ داخلش است. آنرا هم باز میکند و میخواند : ببخشین که آزارتون دادم  پولم نبود تا برایتان چیزی بفرستم اما یادتان هستم .

 

 

+ نوشته شده در 6 AM توسط پاتتا.
85/02/05
 

 

 

بر   مَدَنیّت   غائله می ایستم  . و  قافله  همچنان رقم میزند .  در شهر عشق اما چیزی رقم نمیخورد  به جز " زمانی " که برای دیوانگی سپری می شود .  

 

 

 

+ نوشته شده در 5 AM توسط پاتتا.
85/02/02

 

  استقلال حرف اول و آخر را با هم زد .

دروغ چرا ؟ ما هم ته دلمون میخواستیم که " آبی" آسمونی بشه

البته که ما هم دل داریم . درود بر رضا عنایتی که عکسش کوچک از آب در آمد. 

 

اینم بر و بچه های شادمان آبی پرست

روی هم رفته از این همه خبرگزاری مفید ! فقط از عکسای مهر و ایسنا سو استفاده شد

فرموده بودند منبع خبر را اعلام کنید و ما نیز چنین کردیم .

مبارکاتون باشه این پیروزی . البته که این " پیروزی " با اون " پیروزی " فرق وافری دارد .

 

+ نوشته شده در 3 AM توسط پاتتا.
85/02/01

 

موجي ابر بود به شكل دريا

تصوير موجي از  ابر هست به شكل موج هاي  درياي خزر يا عمان  . امروز <<دبيرستان>>  دخترکي را فهميد كه ميتواند از ابر دريايي بسازد اينچنين مواج . اينجا اوج گاه  قلعه ايست كه "بابك" فرياد بر مي آورد . "هل من ناصر! " به چه شكلي زنده خواهد شد ؟

 

 

+ نوشته شده در 7 AM توسط پاتتا.