چند هفته پيش محسن از سوئد آمده بود ٬ از شهر مالمو . لباسش حرف نداشت . كاپشن چرمي قهواي خوش رنگ با يك تي شرت سفيد به همراه نبشته هايي قرمز رنگ و مقداري درهم نوشته شده . با شلوار جين بخصوص اش و كفشي اسپورت كه هارموني عالي به ظاهرش ميداد . اما شديدا ريشش سفيد شده است ٬ هنوز هم همان محسن مهربان و مهرجو بود . از حال و هواي اونجا پرسيديم ٬ گفت اونجا همه چيز هست . همه چيز ٬ اما موطن آدمي بوي ديگري ميدهد . هواي اينجا ٬ سلام عليكاش ٬ درود و بدرودهاش ٬ مهموني هاش ٬ همسايه گي هاش ٬ پدر بزرگاش مادر بزرگاش ٬ قليونش ٬ چاي دارچينش ٬ ديزي مشدش ٬ تعارف اينكه بفرما بشين ميرسونمتون .
ميگفت اومدم مادرمو ببينم . آخه سه چار سالي ميشه كه نديدمش . ميگفت وقتي بي خبر در منزل مادرم را زدم حاج فاطمه خانوم در را برويم باز كرد ٬ همان همسايه اونور ديوار خانه مادرم كه براي عيادت مادرم هر روز سر ميزند . كلي شرمنده شدم . ميدونين كه مادرم پير شده و مراقبت ميخواهد ....
محسن با عجله خداحافظي كرد و گفت بازم ميام ديدنتون . محسن رفت و بيخبر هم در رفت .
دمادم : وقتي كاهوي پاك شده را ميخورم كه برگهای هسته ای اش را از قبل خورده باشند .
فکرمان راحت شد این روز جمعه ای بهاري ٬ رئيس جمهوري در اجتماع مردم تفرش فرمودند که اگر ملی پوشان فوتبال استوار بازی کنند صعود میکنیم. ديگر اینکه شکرخدای را عز و جل که شعار تيم ملي عوض نشده است . از خوشحالی شنيدن اين دو خبر چار ديواريمان را كوبيديم به ملاجمون . نگرانم نباشيد ملاج بنده پروفيليست ٬ يعني اگربشكند لايه بيروني اش٬ لايه زيرين كارش روبراه است . به كسي چيزي نگوئيد . آلمان نشينها هم چيزي رو نمي گيرند . چون " تماس با مشترك مورد نظر امكانپذير نميباشد " لطفا بي صدا در رختخواب خود آرام بگيريد . بنا به فرموده : ما در يك چارم نهايي خواهيم بود .
دمادم يك : اين مطلب دمادم ندارد !
دمادم دو : الان اسكيت روي آب حالش بيشتر است !
دمادم سه: اسكي با اسكيت چه فرقي داره ؟
دمادم آخر: هركلمه اي را كه با " اس " شروع ميشود را فيلتر كن .
باشقا بير شي يوك ٬ عاشيقلار چوخ
اندر باب بزرگان : ۱

سقراط را ميگويند در سال ۴۶۹ قبل از ميلاد در آتن متولد شده بود . پدرش سنگتراش و مادرش قابله بود . ايشان پيوسته سوال ميكردند و از اينجهت به "فيلسوف پرسنده " مشهور بودند . سقراط را با منطقي استهزا آميز بيشتر ميشود شناخت . انتقادها و خطاي ديگران را با بياني طنز آلوده بيان ميكرد . از نظر ايشان ، منبع همه تبه كاري ها و جنايت ها تنها و تنها جهالت و نادانيست .
دمادم يك : سعي ميكنم در فواصلي نا مرتبط از بزرگان فلسفه هم در اينجا بگذارم .
دمادم دو : گويند اين سقراط عزيز را با خوراندن زهر به ديار باقي فرستادند . يا امام رضا
دمادم سه: ظاهرا سقراط هيچ كتابتي ازخود بجاي نگذاشته و شاگردانش راوي زندگي اش بودند .
دمادم آخر : ما از اون ور دنيا شروع به كنكاش فلسفي فرموديم "ظاهرا" . خيلي بايد تند برانيم تا به كمونيسم و فمنیسم برسيم . ولي باید باور كنيم كه ميرسيم
امروز رفتيم آبگرم "قي نرجه ". آبگرمي كه واقعا تخم مرغ خام را در عرض سه چار ثانيه آب پز تحويلتان ميدهد . از "مشگين شهر" فاصله اي حدود نيم ساعتي بيش نبود . آنجا حمام سونايي زده اند كه از آبگرم كوه سبلان مستفيض ميشود . بعد از اينكه از ما زود آمدگان بيرون حمام شدند ما دخول كرديم . پاهايمان را ولو داديم در آب گوگرد دار و مسرتي فرموديم . جايتان مقداري متناوب خالي بود . دلتان خالي نباشد از عشق انشاالله .
دمادم يك : در دامنه كوه سبلان تند باد شديدي ورزيد كه ما قالب خالي فرموديم از ترس
دمادم دو : هوا فضاي اونجا اجازه نداد كه تصويرنگاري كنيم و اطلاع رساني بيشتر
دمادم سه: تنها تونستيم قبل از طوفان سبلانيكاي چارم چند تصوير مشعشع از آبشار زيبايش بياندازيم كه آنهم تيره تر از بخت حقوق بگيران كميته امدادمان در آمد . بفرماييد و مشاهده كنيد
دمادم چار: يك عكسش را اينجا گذاشتم تا باور كنيد كه مزاحي در كار نيست .


سال هاي مديدي بود
كه وزن مخچه دخترك را
پاهايش متحمل ميشدند
اكنون پاهاي دخترك
چيزي را تحمل نمي كنند .
وظيفه خود دانستم كه بنويسم : طي اين دو سه سالي كه وبلاگ "پس تو ها " با فرازونشيبي كه پشت سر گذاشته است چندين و چند ايميل دريافت كرده كه معني نام نويسنده و جنسيت اش را جويا شده اند . با كمال احترام ٬ بعرض اين دوستان عزيز و ديگر دوستان كه نپرسيده اند ! به ارز آلي همه تان برسانم كه " پاتتا " ماخوذ از زبان تركيست و به معني منفجر شدن و انفجار ميباشد . جنسيت يك وبلاگنويس هم نه به حال شما توفيري خواهد گذاشت و نه به حال اين مظنون ! مهم داده هاي يك ذهن آشوبگر ٬ و پراندن كفتر خيال و عبور از پستوهاي مغزي اش بايد باشد .
پي نوشت : بجاي كلمه "عبور " ميشد از كلمه "تردد" هم استفاده كرد .
با احترام : پاتتا
اعتراف ۱: تصوير بالا تزئينيست . شايد از گوگل كش رفته باشم .
اعتراف ۲: تصوير پائيني هم مال من نيست
آخرتر اینکه : عكاسخونه را راه اندازی کردم
حادثه شنیدنی : جای بسی خوشحالیست که در مملکت جمهوری اسلامی ٬ مجلس مقننه قوانینی را مطرح و تصویب میکند که نشانگر اينست كه هیچ ایرانی ٬ کمبود و گرفتاری ندارد . طوریکه نسبت به مد و مدل لباس نیز اخیرا مصوبه ای داشته ٬ که میرساند مردم مملکت به اندازه ای در رفاه و آسایش است که فقط مشکل لباس داشته ٬ که آنهم الحمدالله وسیله نمایندگان مردم به تصویب رسید . خدا عاقبت همه را بخیر گرداند که ما عاقبت به خیر شدگانیم . تو چي ؟
درك لب مطلب: در زمانهاي قديم پادشاهي بود خوش باور . از نزديكان خود فردي را به نخست وزيري تعيين كرد . نخست وزير نيز وزراي ديگر را تعيين ميكرد . اتفاقا " وزير "دوستي داشت كه بيسواد بود . اين دوست از نخست وزير خواست كه به پاس دوستي هامان سمتي به من وا گذاريد . نخست وزير اين يكي را وزير بهداري كرد . و به او آموخت فقط زير نامه هايي را كه برايت مي آورند يك ضربدر بكش . روزي به پادشاه وقت از هندوستان يك فيل هديه آوردند. اتفاقا فيل اهدايي مريض شد . پادشاه به نخست وزير گفت : كه وزير بهداري را بياورد تا فيلش را معالجه كند . وقتي وزير بهداري آمد. شروع به گردش به دور فيل كرد . پادشاه به تصور اينكه فيلش با ارزش است گفت: آفرين به وزير بهداري كه خودش را تصدق فيل شاه ميكند . و به اندرون رفت .
نخست وزير به وزير بهداري گفت : لااقل چيزي به فيل ميدادي كه شاه گمان كند فيلش را درمان كرده اي . وزير بهداري پاسخ داد . من دور فيل ميگرديدم تا سر آن را از ته اش تشخيص دهم .
مقداری سنت شکنی میکنم خودم هم میدانم و فتوبلاگی را راه می اندازم . سعی خواهم کرد عکسها را در اين جا بگذارم که نظر گاهش هم بازه ٬ بخاطر سبک شدن وزن وبلاگ . لینکش را در وبلاگم خواهم آورد . شیش تا عکس را گذاشتم برای تست . همش مال دوربین خودمه . بقیه بماند تا خورشیدی در آید و روزگاری نو گردد . از آفرین گرفته تا لعنت٬ نثارم کنید باور کنید خوشحال میشوم . تخمی که به تخم مرغ نماننده است شاید تخم سگ باشد .
فرقی میان این گل
و این گل نگذازیم

توصیه :رنگ دیگران را سر خود نمالیم. به زنگ نا آزموده جواب ندهیم . دارویی بی توسل دکتر نخوریم
چند ماهی داخل آب است ؟
باید سه چهار " ماهی" باشد که خورشید را ندیده است .
پرسیدم چند ماهی داخل آب است ؟
ماه اش را نمیدانم ولی آدم خوبی بود . البته مقداری شنا بلد بود ولی ماهی نبود .
گفتی با من سخن خواهی گفت بابا
انتظارم به سر رسید
گیتارم را برداشتم
و در بکارت امید هایت
سبز نامی پیدا کردم
که به هیچ رو از رو نمی رفت
حتی احساس را
حس نمیکرد .
میبینی بابا
صدای نت های آن روز تعطیلی را
كه چقدر ساده بودند
این همان آهنگ رومئو و ژوليت نبود ؟
من مينوازم
و تو به " ربه كا " فكر ميكني .
میفهممت بابا
بر بالش غیظ ابروهایت
آفتاب غروب میکند
و بر وجد گونه های صورتی ات
مهتاب روشنی میپذیرد
غروب و روشنی را
كه هر دو نا مطابق اند .
پیراهن یوسف
و اندکی مانده به زلیخا
چقدر راه ٬ پیش رو داریم ؟
شیرین و اندکی مانده به بیستون
فرهاد را هنوز کسی نچشیده است
و هنوز به بوسه ای امیدوار است این مرد نازنین
مجنون اما ٬ جنس دیگری دارد .
زیتون اینجا بدرد میخورد
برگ زیتون هم نجواي ديگري دارد
میان فریمهای رنگ دار و گاهی سیاه و سپید
لیلای تازه ای نیست .
نا مطمئن
راه به سوی غار آغاز میکند
غار و آغاز ؟
یا غار و یا غفار ؟
یا غفور و یا رحیم و یا رحمان و یا ارحم و یا مرحوم
البته " مرحمت "
نام زنی بود که در دیار ما
خوش درخشیده بود به ناز
این شعر را جایی خوانده بود که : ( یک زمان غافل شده ٬ صد سال راهش دور شد) . بقیه اش را به یاد نداشت . و چون طبع شاعری داشت هی زیر لب زمزمه میکرد که : ( یک زمان عاقل شده ٬ چن سال از خود دور شد ؟ ) .
هزاران اُنس طلا داشت . چارکی سواد و نیم متر وقت .
داشت و گذاشت و رفت .
همه افعال ماضی هستند . از فعل مضارع خبری نیست هنوز .
ارسطو میگوید : انسان دنیایی از عجایب است . و باز میگوید : انسانی که با اجتماع تکامل پیدا کرده باشد از همه جانوران بهتر است . و اگر بدون قانون و عدالت زندگی کند . خطرناکترین جانور است . آلبرکامو میگوید : انسان تنها مخلوقیست که نمیخواهد همان باشد که هست . برناردشاو میگوید : انسانها یگانه حیواناتی هستند که من از آنها وحشت دارم . ناپلئون میگوید : انسانها بصورت کلی چیزی جز کودکان بزرگ نیستند . آناتول فرانس میگوید : دو چیز تفاوت فاحشی بین انسان و حیوان بوجود می آورد . قدرت بیان و دروغگویی . افلاطون میگوید : زینت انسان سه چیز است ۱- علم ۲- محبت ۳- آزادی . شکسپیر میگوید : معتقدم که سرنوشت انسان را تنها محبت معلوم میکند و بس . گوته میگوید : هر کسی نمیتواند یک " انسان " باشد . و ...
این انسان کیست ؟ چیست ؟ کجاست ؟ چه رنگیست ؟ شکلش کدام است ؟ چه رایحه ای دارد ؟ چه فکر میکند ؟ غرورش کجای تنش می لنبد ؟ تکامل مخچه اش از کجا سرچشمه گرفته است ؟ و ...
دور از حضور
بعد از کمی فکر : " گوته " چیزی فرموده که به مذاقمان خوش چسبید .
زنگ در خانه به صدا در می آید . اف اف را برمیدارد. کیه؟ : پستچی هستم بسته ای دارین لطفا دم در بیایین . دم در : منزل آقای فلانی ؟ زن نظرش مثبت است و پستچی بسته را همراه با امضای دفترش تحویل بانو منزل میدهد و با موتورش دور میشود . آدرس روی بسته و تمبرش نشان از خارجه بودنش است . داخل حیاط و بی انتظار از چنین مرسوله ای درب بسته را باز میکند . یک جعبه مخملی است بعدش جعبه ای دیگر از نوع چوبی و بعدش قوطی کوچک طلا . آنرا هم باز میکند . تنها یک کاغذ داخلش است. آنرا هم باز میکند و میخواند : ببخشین که آزارتون دادم پولم نبود تا برایتان چیزی بفرستم اما یادتان هستم .
بر مَدَنیّت غائله می ایستم . و قافله همچنان رقم میزند . در شهر عشق اما چیزی رقم نمیخورد به جز " زمانی " که برای دیوانگی سپری می شود .
استقلال حرف اول و آخر را با هم زد .
دروغ چرا ؟ ما هم ته دلمون میخواستیم که " آبی" آسمونی بشه

البته که ما هم دل داریم . درود بر رضا عنایتی که عکسش کوچک از آب در آمد.
اینم بر و بچه های شادمان آبی پرست

روی هم رفته از این همه خبرگزاری مفید ! فقط از عکسای مهر و ایسنا سو استفاده شد
فرموده بودند منبع خبر را اعلام کنید و ما نیز چنین کردیم .
مبارکاتون باشه این پیروزی . البته که این " پیروزی " با اون " پیروزی " فرق وافری دارد .

تصوير موجي از ابر هست به شكل موج هاي درياي خزر يا عمان . امروز <<دبيرستان>> دخترکي را فهميد كه ميتواند از ابر دريايي بسازد اينچنين مواج . اينجا اوج گاه قلعه ايست كه "بابك" فرياد بر مي آورد . "هل من ناصر! " به چه شكلي زنده خواهد شد ؟