تبليغاتX
پس تو ها
پس تو ها
ميخواهم پستوهايم را بگردم ، آنجا افكاري خاك خورده تلنبار شده است. حالا شما اسمش را بذارين مينيماليسم و يا حرفهاي كوتاه و يا هرحرف ديگري، چه فرقي ميكند؟
85/07/28
 

 

کاسه پر از شدن است

 

 

+ نوشته شده در 8 PM توسط پاتتا.
85/07/26
 

 

همیشه ی خدا دخترک روی این دو کلمه "نقش"و"نقشه" خیلی اذیت میشود . آیا این دو همیشه در لابلا و دربلندای درختان سپیدار زندگی جاری خواهند ماند؟ ترسیم است و تقریب و یا به رسم مُرَقّم تعقیب . روبه صفتانی با سه دُم بر پشت و زبانی از حلال و حرام نیازموده غیبت کنند و آش پشت پا برایت درست کنند و بگویند ما "هخامن " خواسته بودیم ایشان گاو مقدس هندویی تشریف داشتند آنهم از نوع دهاتی اش . آدمی هم که زود باور مینماید میگوید "احسنت" کاش این گاو "استرالیایی" بود . میدانید که گاوها به سکس و لاطائلاتش فکر نمیکنند و فقط عمل میکنند

دخترک هنوز هم به" نقش" فکر میکند که اسم مصدر " نقاش " است و "نقشه" .

 

 

+ نوشته شده در 8 PM توسط پاتتا.
85/07/25
 

دالی بود ٬ من بودم

شب بود ٬ من ترسیدم

 

+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.
85/07/24
 

 

        آدمی که متولد میشود ! یک پاش لب گوره و ضمنن مواظبه كه موهايش سپيد نشه

 

 

+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.
85/07/23
 

 

"دخترک"به زور با "خودش" کنار می آمد . مجبور شد "دخترک" را بشکند تا "خودش" مدیون بماند.

 

 

+ نوشته شده در 7 PM توسط پاتتا.
85/07/22
 

 

ديگي كه درآن برايت آبگوشت درست ميكنند٬ همان ديگيست كه در آن كلّه سگي را بجوش آورده بودند

 

 

+ نوشته شده در 7 PM توسط پاتتا.
85/07/21
 

 

وقتی بلاگرولینگ تحریممان میکند همه وبلاگهای ایرانی تسلیم میشوند و خاموش

 

 

+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.
85/07/20
 

 

آدمی اجازه این را دارد که اشتباه بکند و راحت باشد *

  


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.
85/07/19
 

 

نان خشک ٬ و مقداری آب بی آهک برای زنده ماندن آدمی کافی مینماید .

 

 

+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.
85/07/14
+ نوشته شده در 1 PM توسط پاتتا.
85/07/10
 

 

عینکی رو که تازه خریده بود روی دماغش بالاو پایین کرد و خیلی خوشش آمده بود که سر صبحی شوهر همسایه گفته بود  :چطوری خانم دکتر . روز به این زیبایی را تا هنوز نچشیده بود . اولین روز عینکی شدنش بود . به سوپر محله رفت تا "قاتق" بخرد . بقال محله گفت : خانم مهندس غیر از "قاتق" چیز دیگری لازم ندارن . دسته عینکش را تکانی داد و گفت : نه مرسی . داخل آشپزخونه خانه که شد ظرفای نشسته رو دید . در یخچال رو باز کرد کلم قرمز و کاهو و گوجه و خیار و هویج و سس و خیلی مرتبطات را برای درست کردن سالاد گذاشت روی اُپن آشپزخونه  . همه رو خُرد کرد و توی کاسه بلوری بزرگ ریخت . دسته جارو برقی را برداشت و مشغول جارو کردن شد . احساس کرد عینکش اذییتش میکند . آنرا از روی دماغش برداشت  و گذاشت روی اُپن ٬ بغل ظرف کریستالی پر از سالاد . گفت من تو رو میشناسم تو یک عینکی و من کارگر خانه.

کُرک و پَرَش ریخته شدن به هم . 

 

 

+ نوشته شده در 7 PM توسط پاتتا.
85/07/08
 

کاشکی پدر بزرگ برای تنفس گاز ضد آسمش میومد خونه ی ما ولی مزاحم سیگار کشیدنم نمیشد

 

+ نوشته شده در 10 PM توسط پاتتا.
85/07/07
 

 

بابام میگفت : آنهاییکه بزرگترند بچه ها را به بازی میگیرند نه اینکه با بچه ها همبازی بشوند.

 

 

+ نوشته شده در 7 PM توسط پاتتا.
85/07/05
 

 

شبانگاهِ روز "چارشنبه ای" را نظاره گرم که چطور مقابل بامداد روز "پنجشنبه ای" ذبح میشود

 

 

+ نوشته شده در 8 PM توسط پاتتا.
85/07/04
 

بچه ها لطفن بی صدا

 پاییز را که تازه آمده است" بخش " کنین .  

 

+ نوشته شده در 11 PM توسط پاتتا.