با شنیدن بوق کرناوار موتورسیکلت خودش را در خیابان کم عرض گم کرد و به طرف پیاده رو پرتاب شد .
بعدها که اعصابش انبساط یافت دوباره در خیابان بود . برای عشقش شعر می سرود و سوت میزد .
تا اینکه صدای سوت افسر را شنیدکه به پیکانی ایست داد . "ایست" !!!
افسر به پیکانی گفت : لاطائلی در گذر از عمق خیابان است .
پیکان ایستاد و آن لاطائل رد همه عالم شد .