بر بالش غیظ ابروهایت
آفتاب غروب میکند
و بر وجد گونه های صورتی ات
مهتاب روشنی میپذیرد
غروب و روشنی را
كه هر دو نا مطابق اند .
پیراهن یوسف
و اندکی مانده به زلیخا
چقدر راه ٬ پیش رو داریم ؟
شیرین و اندکی مانده به بیستون
فرهاد را هنوز کسی نچشیده است
و هنوز به بوسه ای امیدوار است این مرد نازنین
مجنون اما ٬ جنس دیگری دارد .
زیتون اینجا بدرد میخورد
برگ زیتون هم نجواي ديگري دارد
میان فریمهای رنگ دار و گاهی سیاه و سپید
لیلای تازه ای نیست .
نا مطمئن
راه به سوی غار آغاز میکند
غار و آغاز ؟
یا غار و یا غفار ؟
یا غفور و یا رحیم و یا رحمان و یا ارحم و یا مرحوم
البته " مرحمت "
نام زنی بود که در دیار ما
خوش درخشیده بود به ناز