چند هفته پيش محسن از سوئد آمده بود ٬ از شهر مالمو . لباسش حرف نداشت . كاپشن چرمي قهواي خوش رنگ با يك تي شرت سفيد به همراه نبشته هايي قرمز رنگ و مقداري درهم نوشته شده . با شلوار جين بخصوص اش و كفشي اسپورت كه هارموني عالي به ظاهرش ميداد . اما شديدا ريشش سفيد شده است ٬ هنوز هم همان محسن مهربان و مهرجو بود . از حال و هواي اونجا پرسيديم ٬ گفت اونجا همه چيز هست . همه چيز ٬ اما موطن آدمي بوي ديگري ميدهد . هواي اينجا ٬ سلام عليكاش ٬ درود و بدرودهاش ٬ مهموني هاش ٬ همسايه گي هاش ٬ پدر بزرگاش مادر بزرگاش ٬ قليونش ٬ چاي دارچينش ٬ ديزي مشدش ٬ تعارف اينكه بفرما بشين ميرسونمتون .
ميگفت اومدم مادرمو ببينم . آخه سه چار سالي ميشه كه نديدمش . ميگفت وقتي بي خبر در منزل مادرم را زدم حاج فاطمه خانوم در را برويم باز كرد ٬ همان همسايه اونور ديوار خانه مادرم كه براي عيادت مادرم هر روز سر ميزند . كلي شرمنده شدم . ميدونين كه مادرم پير شده و مراقبت ميخواهد ....
محسن با عجله خداحافظي كرد و گفت بازم ميام ديدنتون . محسن رفت و بيخبر هم در رفت .
دمادم : وقتي كاهوي پاك شده را ميخورم كه برگهای هسته ای اش را از قبل خورده باشند .