اره را بر تنه درخت سیب فرو کردند . دو راس بیشتر نبودند . شاید دو راس آدمی بودند که اره بر درخت سیب مینهادند . درخت حس غریبی کرد . چشمانش سریعا چرخی زد . بارهایش را شمرد " شاید بزرگانش چیزی برایش آموخته بودند "! با خودش گفت : یکصدوپنجاه و هفت لب غنچه دارم اکنون .
اره از دو طرف به حرکت در آمد قیژ و قیژ ... قیژ و قیژ. اما تنه آرام بود . اولین سیب ٬ بی مقدمه فرود آمد بر زمین . صدای گس اره ٬ گس تر میشد به خاطر فشار بیشترش بر درخت . دومین سیب هم فرو میریزد از تنه ٬ سومین سیب ٬ چارمین ٬ پنجمین ٬... صدمین ٬ و اره بر پیکر سیب همچنان میتازد . تنه درخت سیب به لرزه افتاده بود اما آهی به زبان در نمیکرد . مقداری از رگ و شاهرگهایش بریده شده بودند و اکثر لب غنچه هایش جدا شده بودند . آه و الامان ٬ چه صدای مهیبی دارد این اره ! سوهانی بر همه خواسته هایت باید باشد .
درخت فرو می افتد آرام و استوار . اما دخترک٬ یا " همان لب غنچه آخری " یا "غنچه زیبای مامان" ٬ هنوز آویزان است از تنه
دمادم يك : آتش به خرمن ميزنند؟
در اين نصفه شب بهاري اجبار به دمادم نگاري هم حال بخصوصي طلب ميكند .بگذريم يا در دمامدم هايمان استوار باشيم ؟