توی ماشین نشسته بود و از سر کار خسته و کوفته برمیگشت خونه .توی خیابون یهو احساس کرد نور سبزقوی توی ماشین جرقه زد. بلافاصله صدای انفجار مهیبی به گوشش رسید . شیشیه عقب ماشینش هم ترکید .وسط خیابان هاج و واج ترمز کرد . نگاهی به دور ور انداخت . دید همه اونو نگاه میکنن . بی خیال به راه خودش ادامه داد. گر چه عاشق چارشنبه سورییه ولی خیلی حالش گرفته شد . با خودش میگفت : آخه هر چیزی حدی داره ترقه بازی با فرهنگ ما همخوانی نداره . آدمای احمق نمیتونن از یه سنت زیبا درست استفاده کنن . یا بهتره بگم سنت رو به باد میدن . خوبه ننه جان تو ماشین نبودن و گرنه سکته رو زده بودن .