تبليغاتX
پس تو ها
پس تو ها
ميخواهم پستوهايم را بگردم ، آنجا افكاري خاك خورده تلنبار شده است. حالا شما اسمش را بذارين مينيماليسم و يا حرفهاي كوتاه و يا هرحرف ديگري، چه فرقي ميكند؟
85/07/10
 

 

عینکی رو که تازه خریده بود روی دماغش بالاو پایین کرد و خیلی خوشش آمده بود که سر صبحی شوهر همسایه گفته بود  :چطوری خانم دکتر . روز به این زیبایی را تا هنوز نچشیده بود . اولین روز عینکی شدنش بود . به سوپر محله رفت تا "قاتق" بخرد . بقال محله گفت : خانم مهندس غیر از "قاتق" چیز دیگری لازم ندارن . دسته عینکش را تکانی داد و گفت : نه مرسی . داخل آشپزخونه خانه که شد ظرفای نشسته رو دید . در یخچال رو باز کرد کلم قرمز و کاهو و گوجه و خیار و هویج و سس و خیلی مرتبطات را برای درست کردن سالاد گذاشت روی اُپن آشپزخونه  . همه رو خُرد کرد و توی کاسه بلوری بزرگ ریخت . دسته جارو برقی را برداشت و مشغول جارو کردن شد . احساس کرد عینکش اذییتش میکند . آنرا از روی دماغش برداشت  و گذاشت روی اُپن ٬ بغل ظرف کریستالی پر از سالاد . گفت من تو رو میشناسم تو یک عینکی و من کارگر خانه.

کُرک و پَرَش ریخته شدن به هم . 

 

 

+ نوشته شده در 7 PM توسط پاتتا.