تبليغاتX
پس تو ها
پس تو ها
ميخواهم پستوهايم را بگردم ، آنجا افكاري خاك خورده تلنبار شده است. حالا شما اسمش را بذارين مينيماليسم و يا حرفهاي كوتاه و يا هرحرف ديگري، چه فرقي ميكند؟
84/01/03
 

شب فرا رسیده بود . در راه خانه بود که سرمای بخصوصی رو از طرف چپ دماغش احساس کرد .

دستش رو به دماغش نزدیک کرد و آنرا خون آلود دید . پای جوب نشست تا لباسش خونی نشود .

سرش را بالا گرفت . رهگذر محترمی تا وضع را بدین گونه دید  از مغازه واکسی بغلی یک آفتابه آب

آورد . ریزش خون آرام آرام فروکش کرد  . دست و پیراهن سفیدی که بخاطر عید پوشیده بود خونی شده

بودند . دستش را جلو آورد تا رهگذر محترم آب بروی دستش بریزد . رهگذر گفت . خونِ گردن خوب

 نیس . اما اگر  از دماغ بیاید خوبست . مبارک هم هست . شایدهم مباح باشد . نگران نباش

پس مبارک است این خون٬  من تا الان ملتفت جنبه علمی اش ! نبوده ام

 *                                *                                  *

پ ن: بلاگ رولینگم قهر کرده  ٬ فعلا میمونم زیر برفی که از آسمون نازل میشه . اونم چهارم فرورادین ماه

ساله یکهزارو سیصد و هشتادان و چاهار / عجب برفی هم داره میاد اونم تو اول باهار . آ خدا خیلی با

حالی

 

+ نوشته شده در 9 PM توسط پاتتا.