شب فرا رسیده بود . در راه خانه بود که سرمای بخصوصی رو از طرف چپ دماغش احساس کرد .
دستش رو به دماغش نزدیک کرد و آنرا خون آلود دید . پای جوب نشست تا لباسش خونی نشود .
سرش را بالا گرفت . رهگذر محترمی تا وضع را بدین گونه دید از مغازه واکسی بغلی یک آفتابه آب
آورد . ریزش خون آرام آرام فروکش کرد . دست و پیراهن سفیدی که بخاطر عید پوشیده بود خونی شده
بودند . دستش را جلو آورد تا رهگذر محترم آب بروی دستش بریزد . رهگذر گفت . خونِ گردن خوب
نیس . اما اگر از دماغ بیاید خوبست . مبارک هم هست . شایدهم مباح باشد . نگران نباش
پس مبارک است این خون٬ من تا الان ملتفت جنبه علمی اش ! نبوده ام
* * *
پ ن: بلاگ رولینگم قهر کرده ٬ فعلا میمونم زیر برفی که از آسمون نازل میشه . اونم چهارم فرورادین ماه
ساله یکهزارو سیصد و هشتادان و چاهار / عجب برفی هم داره میاد اونم تو اول باهار . آ خدا خیلی با
حالی