امروز ٬ اینجا و در این مکان .
باغبانی مُرد.
باغبان وقتی مُرد که
شکوفه های هلو و زرد آلوی باغش
زیر برفی گران ماندند و یخ زدند
گویا بهار سر نمیرسد . گویا زمستان نمیرود . گویا فصلها گسیخته شدند بی مهار از هر نوع تسلیم.
وقتی باغبان را دیدم امروز . چشمانش گِرد بود و حدقه چشمانش پر از نعمت اشک بود و شاید عشق.
صورتش کم خون بود . و خودش داغان . آخر تاریکی بود امروز . گفت :فهمیدی چی شد ؟ گفتم نه .
گفت زَد . پرسیدم کی زد ؟ چی رو زد ؟ گفت :نعمت خدا این برف نازنین ٬ همه شکوفه های زیبای
باغ مرا یخ زد . هلو یخ زد . زردآلو یخ زد . شاید آلبالو هم یخ زده باشد .آلوچه هم یخ زده شاید امروز !
و من امشب اکنو ن ٬ اینجا ٬ و در این مکان . تنها . از شام غریبان مرد باغبان باز می آیم .