نگاهش بین جنگل و دریا غرق بود . چشمش به لاشه ماهی کوچولویی افتاد که دریا پس اش زده بود .
در شنهای خیس و نرم کنار ساحل زانو زد بی اختیار .سرش را به ماهی کوچولو نزدیک کرد و آرام گفت:
زیارت قبول دختر . تحولات ! بچه هاشونو قورت میدن . خیلی خوش شانس بودی که پس ات زدن