روزنه ای را مییابد . سوسوی نوری شاید از آن پشت چشمک میزند . دلش مقداری آرام میگیرد
برای خودش برنامه میریزد . در خیالش روزنه بزرگتر شده و سوسوی نور هم افزونتر و او هم
امیدوارتر . غلطی میزند و آنطرف نچسبیده بدنش را به تشک میمالد . آرامشش ٬ هنوز بغل
دستش خوابیده . دست به رویاهایش میبرد و میبیند٬ هنوز زود است دنیای بین این خود و آن
خود دیگرش را مفهوم باشد . این یکی خودش را ٬ در بین بازوان خیال انگیز پس تو هایش ول
میدهد و آن یکی خود را بی سرپرست میگذارد .