آب دهنش رو جم و جور کرد . لُنگ را از داخل ماشین پیکان پیر شده اش بیرون آورد . تُفٍ غلیظی روی شیشه جلوی ماشین انداخت و همینطوری که لُنگ را با تُفٍ غلیظش قاطی میکرد و روی جام اتومبیلش فشار میداد گفت : تو خرمگسی آره ؟ بیا پدر سگ . تو نمیذاشتی من جلومو ببینم ؟ و یه تُفٍ جاندار دیگه ای روی شیشه انداخت. . . . . . . . . . و ما گذر کردیم