اینجا شب است و صدایی آمد . گفت: همسایه نترسی ها٬من روی دیوارم٬داریم فرش هایمان را روی دیوار پهن میکنیم٬با خودش گفت: گرچه این دیوار مشترک است اما گفتم خبری بدهم.با فریادی دیگر گفت:شنیدی ؟ من پیامش را گرفته بودم قبل از اینکه صدایش را بشنوم . خود را به کنجی رساندم که از دید همسایه در امان باشم . روم به دیوار شد !