دخترک جلوی آئینه نشسته و با خودش چنین زمزمه کرد  اگر بخواهم دختر خوبی باشم حرف بابا  و

   مامان را باید گوش کنم  این یک .در را به غریبه ها بازنکنم این دو . سوم اینکه به اجاق گاز و کبریت و

   فندک هم دست نزنم . چهارم اینکه .....  وای برقها رفت .....  کبریت کجاست

 

 

 

اون :این زمین مال شماس؟  

 من : این زمین ماله مادرمه .

اون: ما روش کار کردیم و باید مال ما باشه این زمین لعنتی!!!

من : این زمین لقمه حلال ماست .بنام مادرم سند شده

اون : حرومی برو با شوهرت بر گرد !!!!

میروم: تا عاقبت دیوانه ای پیدا شود .

 

گفت :شنیدی که عیده . گفتم: نه  مگه نوروز اومده تو ی بهمن ماه . گفت :نه بابا عید باستانی رو نمیگم که .

من : از اولش هم نفهم بودم

 

حرف خوبی زد . بهش گفتم استاد ... تا خواستم بهش بگم که ... فهمید من کمتر از او میفهمم . از چت روم در رفت!!!

 

 

پس تو ها/ شروعی دیگر گونه است/ از واقعیت و حقیقت آغشته به کم گویی /یا احیانا گزیده گویی/ اجتماعی /سیاسی/ شایدم هنری/

خوشحال میشوم پیگیر مطالبم باشید. نظراتتون محترم