بهنام زنگ زد حمید هم زنگ زد سپیده هم زنگ زد. نسترن گفت : سالتان پر بار . نیکداد گفت :خاله جان تابستونی افتادیم خونه تون . رضا اشرفی هم که همیشه خدا زنگ میزنه و میگه آدرس وبلاگت را گم کردم لطفا دوباره برایم بگو . گاهی هم ایمیل میزنه . پیرانشهر که بودند "زمان جنگ "گویا ایشون بیسیمچی شان بودند . بیسیمچی دیده بان توپخانه
غفار برای روز جمعه برنامه ریخته که بیرون شهر باشیم اشرف و مادرش با آق صمد صبح زود باید اینجا باشند نیما هم با مادرش می آید . محمود هم هست شاید پویا هم باشد از پریا خبر ندارم که میاد یا نه؟ ننه مرضیه با ناهید حتما میان. حاج آقا هم با عصایش خواهد بود
کلی آدم فردا بیرون از تمدن شهری خواهند زیست جاده ها خالی خواهند بود لطفا آهسته برانید و محیط زیست را آلوده نکنید . سی نفر خاطره خواهیم بود . سی نفر از جمع کسر کنید ضربدر مقداری حال و هوای تازه کنید ... پوچی را تقسیم به نفس کنید و نتیجه را ایمیل فرمائید .